مینا

دل تنگی ها

ضرب المثل ها و سخنان بزرگان درباره ازدواج

 1.بهترینِ وساطتها این است كه میان دو نفر در امر ازدواج وساطت شود . تا سر و سامان بگیرند . (حضرت علی ابن ابیطالب (ع))

2. مردی که به خاطر "پول" زن می گیرد، به نوکری می رود. (ضرب المثل فرانسوی)

3. لیاقت داماد، به قدرت بازوی اوست. (ضرب المثل چینی)

4. زنی سعادتمند است که مطیع "شوهر"باشد. (ضرب المثل یونانی)

5. زن عاقل با داماد "بی پول" خوب می سازد. (ضرب المثل انگلیسی)

6. زن مطیع، فرمانروای قلب شوهر است. (ضرب المثل انگلیسی)

7. زن و شوهر اگر یکدیگر را بخواهند در کلبه ی خرابه هم زندگی می کنند. (ضرب المثل آلمانی)

8. داماد زشت و با شخصیت به از داماد خوش صورت و بی لیاقت. (ضرب المثل لهستانی)

9. دختر عاقل، جوان فقیر را به پیرمرد ثروتمند ترجیح می دهد. (ضرب المثل ایتالیایی)

10. داماد که نشدی از یک شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای. (ضرب المثل فرانسوی)

11. دو نوع زن وجود دارد؛ با یکی ثروتمند می شوی و با دیگری فقیر. (ضرب المثل ایتالیایی)

12. در موقع خرید پارچه حاشیه آن را خوب نگاه کن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقیق کن. (ضرب المثل آذربایجانی)

13. برای یافتن زن می ارزد که یک کفش بیشتر پاره کنی. (ضرب المثل چینی)

۱۴. تاک را از خاک خوب و دختر را از مادر خوب و اصیل انتخاب کن. (ضرب المثل چینی)

۱۵. اگر خواستی اختیار شوهرت را در دست بگیری اختیار شکمش را در دست بگیر. (ضرب المثل اسپانیایی)

۱۶. اگر زنی خواست که تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج کن اما پولت را از او دور نگه دار. (ضرب المثل ترکی)

۱۷. هیچ زنی در راه رضای خدا با مرد ازدواج نمی کند. (ضرب المثل اسکاتلندی)

۱۸. ازدواج مثل یک هندوانه است که گاهی خوب می شود و گاهی هم بسیار بد. (ضرب المثل اسپانیایی)

۱۹. ازدواج، زودش اشتباهی بزرگ و دیرش اشتباه بزرگتری است. (ضرب المثل فرانسوی)

۲۰. با قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی کن. (ضرب المثل آلمانی)

۲۱. اگر می خواهی برای یک روز معذب باشی مهمان دعوت کن. اگر می خواهی یک سال عذاب بکشی پرنده نگه دار و اگر می خواهی مادام العمر در عذاب باشی ازدواج کن! (ضرب المثل چینی)

۲۲. زناشویی غصه های خیالی و موهوم را به غصه نقد و موجود تبدیل می کند. (ضرب المثل آلمانی)

۲۳. دوام ازدواج یک قسمت رویِ محبت است و نُه قسمتش روی گذشت از خطا. (ضرب المثل اسکاتلندی)

                                                     

                                                 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/19ساعت 19:4  توسط مینا  | 

مراقب بيسكويت‌هاتان باشيد!

مراقب بيسكويت‌هاتان باشيد!
زن جواني بسته‌اي كلوچه و كتابي خريد و روي نيمكتي در قسمت ويژه فرودگاه نشست كه استراحت و مطالعه كند تا نوبت پروازش برسد.
در كنار او مردي نيز نشسته بود كه مشغول خواندن مجله بود.
وقتي او اولين كلوچه‌اش را برداشت، مرد نيز يك كلوچه برداشت.
در اين هنگام احساس خشمي به زن دست داد، اما هيچ نگفت فقط با خود فكر كرد:
عجب رويي داره!
هر بار كه او كلوچه‌اي برداشت مرد نيز كلوچه اي برميداشت. اين عمل اورا عصباني‌تر مي‌كرد، اما از خود واكنشي نشان نداد.
وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود، با خود فكر كرد: « حالا اين مردك چه خواهد كرد؟»
مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نصف آن را براي او گذاشت!...
زن ديگر نتوانست تحمل كند، كيف و كتابش را برداشت و با عصبانيت به سمت سالن رفت.
وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت ، در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد، كه در نهايت تعجب ديد بسته كلوچه‌اش ، دست نخورده مانده.
تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچه‌اش را از كيفش درنياورده بود .
مرد بدون اينكه خشمگين يا عصباني شود بسته كلوچه‌اش را با او تقسيم كرده بود!


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/19ساعت 17:55  توسط مینا  | 

وفاداری

 

 

 

   
پیرمردی صبح زود ازخانه اش خارج شد در راه با یک ماشین تصادف کردواسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند و سپس به او گفتند :باید از تو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت اسیب ندیده باشد.

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد ونیازی به عکس برداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند؟

پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است.هرصبح انجا میروم وصبحانه را با او میخورم .نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر میدهیم.

پیرمرد با اندوه گفت:خیلی متاسفم او الزایمر دارد.چیزی را متوجه نخواهد شد!حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت:وقتی که نمداند شما چه کسی هستید،چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ،به ارامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی است!

                                                       

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/12ساعت 13:50  توسط مینا  | 

نابغه هایی که در دوران خود کودن شمرده می شدند!

نابغه هایی که در دوران خود کودن شمرده می شدند!


1- آلبرت اینشتین (AlbertEinstein) در کودکی دچار بیماری دیسلسیک بود. یعنی معنی و مفهوم کلمات و عبارات را درست تشخیص نمی داد. معلم آلبرت اینشتین او را عقب مانده ذهنی، غیر اجتماعی و همیشه غرق در رویاهای احمقانه توصیف می کرد، ضمنا وی دوبار در امتحانات کنکور دانشگاه پلی تکنیک زوریخ مردود شد!
   
2.   توماس ادیسون (Thomas AlvaEdison) که معلمانش از آموزش او در مدرسه عاجز مانده بودند در تمام طول تحصیل کم ترین نمره ها را از درس فیزیک می گرفت ولی همین شخص بعدها موفق شد بیش از هزار وصد وپنجاه اختراع به جامعه بشریت عرضه کند که بیشتر آنها در زمینه علم فیزیک بوده است!

3.   بتهون (Ludwig van Beethoven) معلم او می گفت در طول زندگیش "اوچیزی یاد نخواهد گرفت"

4.   پیکاسو (Pablo Picasso) یکی از معروفترین نقاشان جهان بدون کمک و حضور پدرش که در زمان امتحانات کنارش می نشست نمی توانست در درس هایش نمره قبولی کسب کند!

5.   هیلتون (Conrad NicholsonHilton) که مالک بیش از 300هتل در سرتاسر دنیاست در دوران کودکی برای گذران زندگی مجبور بود کف سالن‌ها و هتل ها را طی بکشد!

6.   جیمز وات (James Watt) که مخترع ماشین بخار بود فردی کودن توصیفش می کردند!

7.   امیل زولا (Émile François Zola) نویسنده بزرگ فرانسوی دانش آموزی تنبل بود که در مدرسه از درس ادبیات معمولا نمره صفر می گرفت!

8.   ناپلئون بناپارت (Napoleon Bonaparte) مدرسه خود را با رتبه 42 به عنوان یک دانش آموز غیر ممتاز ترک کرد!

9.   لویی پاستور (Louis Pasteur) در مدرسه یک محصل متوسط بود و در دوره لیسانس در درس شیمی بین 22 نفر رتبه 22 را کسب کرد!

                                             

                                                            

+ نوشته شده در  شنبه 1390/04/04ساعت 14:29  توسط مینا  | 

عجب صبری خدا دارد!

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،

بر لب پیمانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین

زمین و آسمانرا

واژگون ، مستانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحۀ، صد دانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم.

که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!

و گر نه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/03/22ساعت 12:19  توسط مینا  | 

 

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده …


شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.

متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که

می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند.


آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و

نزد قاضی برود.


اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد.


زنش آن را جابه جا کرده بود.

مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم

شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.»

————————————————————

امام علی(علیه السلام) به مالک اشتر :

ای مالک!

اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکن شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/03/03ساعت 16:43  توسط مینا  | 

انسان ها از دیدگاه دکتر شریعتی

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

۱٫ آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند:

عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

۲٫ آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند:

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.

۳٫ آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند:

آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

۴٫ آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند:

شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/11/02ساعت 17:59  توسط مینا  | 

 

*هیچوقت شخصیت خودت رو برای کسی تشریح نکن:

 چون كسي كه تو رو دوست داشته باشه بهش نيازي نداره و كسي كه ازت بدش بياد باور نمي‌كنه.

*وقتي دائم ميگي گرفتارم، هيچ وقت آزاد نميشي، وقتي دائم ميگي وقت ندارم، بعد هيچوقت زمان پيدا نمي‌كني.

*وقتي دائم ميگي فردا انجامش ميدي، اونوقت فرداي تو هيچ وقت نمياد.

* وقتي صبحا از خواب بيدار مي‌شيم، ما دو تا انتخاب داريم. برگرديم بخوابيم و رويا ببينيم، يا بيدار شيم و روياهامون رو دنبال كنيم.

*انتخاب با شماست

ما كسايي كه به فكرمون هستن رو به گريه مي‌اندازيم. ما گريه مي‌كنيم براي كسايي كه به فكرمون نيستن، و ما به فكر كسايي هستيم كه هيچوقت برامون گريه نمي‌كنن.

اين حقيقت زندگيه. عجيبه ولي حقيقت داره، اگه اين رو بفهمي، هيچوقت براي تغيير دير نيست.

*وقتي تو خوشي و شادي هستي عهد و پيمان نبند.

*وقتي ناراحتي جواب نده.

*وقتي عصباني هستي تصميم نگير.

*دوباره فكر كن، عاقلانه رفتار كن.

*زندگی، برگ بودن در مسیر باد نیست.

امتحان ریشه‌هاست!

ریشه هم هرگز اسیر باد نیست.

زندگی چون پیچک است، که انتهایش می‌رسد پیش خدا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/01ساعت 17:21  توسط مینا  | 

خدایا چرا من ؟ ...

 

 آرتور اش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.

طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند. 

یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"   

آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:

در سر تا سر دنیا بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.

حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.

از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند.

و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند.

پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.

پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.

چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.

و دو نفر به مسابقات نهایی.

وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"

و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟"

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/29ساعت 18:3  توسط مینا  | 

 

يكي بود يكي نبود، بچه كوچك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.

روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعاد ميخ هايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسان تر آن است كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخ ها را در ديوار سخت بكوبد.

بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نمي شود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.

روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخ ها را از ديوار درآورده است.

پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخ هايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود.

پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گويي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقويي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم شفاهي به همان بدي يك زخم فيزيكي است.

دوستان خوب  واقعاً جواهر و گوهرهاي كميابي هستند ، آنها مي توانند شما را بخندانند و تشويق  تان كنند  تا به اهداف تان دست يابيد . آنها به شما گوش جان مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند . آنها هميشه مايل هستند در شرايط سخت  تا حد توان به ياري شما بشتابند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/04/27ساعت 18:20  توسط مینا  |